
دلقك كوچولو
می خواهم شعر بگويم از چه؟ نمی دانم
از گل قالی يا از دست خالی يا سری پر درد
از چه ؟
از غم و درد ، يا از شور و شرر
تو بگو ای ناجی
فرياد بزن ، فرياد بزن
تامن ، تا او ، تا همه بيدار شوند
و حضورت را جشنی نو بگيرند
گفتم جشن ، سالهاست كه با او قهرم
جشن ها ديگر جشن شادی نيست
جشت دلقك بازی است
جشن جيبهای خالی است
جشن چشمهای پر اشك
جشن دلهای پر زخم
جشن نيستان است
كه هر نی برايت می نوازد
اوايی از دلهای مردمش
اوايی از اواز قوهايش
اوايی از پرواز بی كبوترش
...
چقدر بد است بی كبوتر ، بی قو
ديگر چگونه بايد بود ؟
چگونه ؟!!!
تو بگو ؟
يا حق
گ+گ