شايد بهار
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٤  

                                          

 

 

     اينم از عيد ما كارمند جماعت

 

عيد امدو باز فصل غصه شد             فصل نداری و چك وچانه شد

اين رو بخری يا نخری                     بين اين دو نه اين وری نه اون وری

جيبم می گه نخر بابا                      بی  خيال باش ، مثل بقيه سالا

دلم می گه بخر بابا                        بی خيال غم و غصه دنيا  

 

 

 

اميدورام شما جز هيچ كدوم ازاين وری ها و او ن وری ها نباشيد

 

گ+گ

 

 

 

 



 
زن
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٤  

 

 

 ديروز خواندم زن می نويسد ، از خود پرسيدم چرا اين حضور بايد اينقدر

 كمرنگ باشد .

 رفتم جلوی اينه و به صورتم نگاه كردم به چشمهايم كه زمانی در ان برق

 شرارت و شادی لحظه ای ارام و قرار نداشت .

 و امروز خاموش است .

 چه خموشی دردناكی ، احساس می كردم با افول بی زمان پر تكرار اسكلت

هزاران زن پوسيده را ا زهم پاشيده ام وهركدام را به گوشه ای پرتاب كرده ام .

 با خود گفتم : چه زود از ياد بردم صدای قلب باغچه فروغ را ؟!!!

 

 

اين بار زن نمي داند چه كند بنويسد ؟ بگريد ؟چه كند ؟

             باز هم زن نمی داند چه كند ؟ بنويسد ؟ باشد ؟نباشد ؟چه كند ؟ اخر چه ؟!!!

 

 

  دراين صحرای بی پروا

                                من همچون مرغكی تنها

 تو را می جستم ای يارم

                                كه باشی مرهم زخمم

 

 

 

يا حق

گ+گ 



 
باز هم ادای جشن
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤  

 

 

 

دل ق ك كوچولو

دلقك كوچولو

 

 

می خواهم شعر بگويم از چه؟ نمی دانم

از گل قالی يا از دست خالی يا  سری پر درد

از چه ؟

از غم و درد ،‌ يا از شور و شرر

تو بگو ای ناجی

فرياد بزن ،‌ فرياد بزن

تامن ،‌ تا او ‌، تا همه بيدار شوند

و حضورت را جشنی نو بگيرند

گفتم جشن ،‌ سالهاست كه با او قهرم

جشن ها ديگر جشن شادی نيست

جشت دلقك بازی است

جشن جيبهای خالی است

جشن چشمهای پر اشك

جشن دلهای پر زخم

جشن نيستان است

كه هر نی برايت می نوازد

اوايی از دلهای مردمش

اوايی از اواز قوهايش

اوايی از پرواز بی كبوترش

...

چقدر بد است بی كبوتر ،‌ بی قو

ديگر چگونه بايد بود ؟

چگونه ؟!!!

تو بگو ؟

 

 

يا حق

گ+گ

 



 
عروسک من
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٤  

 

می خواستم بگم ولی خفه ام کردند

پس ديگه نمی گم ، اصلا ولش كن .

اين باخت هميشه با منه

ای كاش می شد توی نبودن اين بار من بردنده باشم .


 

 

زمانه بدی شده

همش دغل بازی شده

عروسک قصه من

دچار تنهايی شده

بس که بهش تهمت زدند

قلبش رو بی صدا زدند

صداشو از تو خونه ها

بردند توعمق دخمه ها

دست و پاشو بسته بودند

تو دخمه ها گذاشته و رفته بودند

 

عروسک قصه من

اين بار ديگه تنها شده

از اون همه ناز وادا خسته شده

دلش گرفته به خدا

از اينهمه رنگ و ريا

می خواد بره بی سرصدا

از اين شهر پر صدا

فرار کنه از دست اين ادم بدا

بره سوی دياری که بشه

واسه يک ثانيه

پيدا کنه دلی رو که

دل بده و دل بگيره

کسی باشه ، دلی باشه

واسه همه بی كسی هاش

يه چشم منتظر باشه

 

 

 

يا حق

گ+گ