
از غم تنهايی بارها ناليده ام
در افق بارها عكس غم را ديده ام
در روزگاران بهاری
اندوه ها كشيده ام
بس كه بی كس ماندم
بس كه از دوری
بر زمين پا كوبيده ام
امروز ظهر كه شد
من ديگر سايه نبودم
بر زمين راه می رفتم
...
مقابل پنجره من
سربازخانه ای است پراز مرد فردا
دراين طبقه چهارم
كوه ها ديده می شوند بی افق
گفتم اسمان را ابی كنم و كوه را قهوه ای
ديگر بس است سياه وسفيد بودن
ان پايين
تك درخت را قطع نكردند
ولی دورش را حصار كشيده اند
اين زنده ماندن به چه درد می خورد ؟
باخود گفتم درخت كه شدی بايد پر سايه باشی
بايد هوای دلبری را داشته باشی
سايه اهنی به چه درد می خورد
فقط چهار چرخها ی پرصدا
می روند به زير سايه اهنی
اهن روی اهن
و باز لطافت تنهاست
مثل هميشه...
غروب است و باز
دل ماند در غم پرواز
خورشيد هم زانوی غم
بغل كرده از غصه پرواز
گ+گ
اگه حوصله شد و نفس بود براتون داستان زندگی ام را ميگم